تبلیغات
احمدی نژاد در محاصره - فوتبال ، فریب است !
 
احمدی نژاد در محاصره
اللهم عجّل لولیک الفرج
دوشنبه 8 آذر 1395 :: نویسنده : کاووس رکوفیان
( روزی که فهمیدم فوتبال ، فریب است )
 از دورۀ راهنمایی تا دوم دبیرستان ، یک طرفدار سرسخت پرسپولیس بودم و  البته تیم ملی ایران !   اخبار فوتبالی را با علاقه ، دنبال می کردم و  اکثر مجلات هفتگی و ماهیانۀ فوتبالی را می گرفتم . ( آن دوره هنوز روزنامه ورزشی نبود ) . خط به خط آنها را می خواندم و دعواهای مربی ها و بازیکن ها و نحوۀ زندگی آنها و تغییر و تحول تیم ها  و ... را دنبال می کردم !  همیشه جدول رده بندی تیم های دسته اول ( آن موقع هنوز لیگ برتر نام نگرفته بود ) را با تعداد بازی و گل زده و خورده و امتیاز و تفاضل و ... حفظ بودم .  می شنیدم که مردم و جوانان می گفتند : { به اندازۀ کافی ، خرج بازیکنان ایران و تیم های آبی و قرمز ، نمی شود . باید پول بیشتری به مربیان و بازیکنان داده شود تا تیم های ما پیشرفت کنند و در سطح آسیا و حتی جهان ، بدرخشند و نام ایران ، به افتخار در فوتبال ، برده شود !} می شنیدم و من هم در ، در هر جمع و بین دوستان هم سن ، با تعصب و افسوس ، همین حرف ها را تکرار می کردم ، 
تا اینکه ؛ اتفاقی در زندگی ، مرا دگرگون کرد و برای همیشه ، فوتبال و تعصب و طرفداری از هر تیم و .... را کنار گذاشتم .   19 خرداد 1372 از روستا مهاجرت کرده و به شهر ( بهبهان ) آمدیم . در همسایگی ما ، خانواده فقیر و مسکینی بود که مرد خانه ، کارگر روز مزد بود . ( روزی 1200 تومان . امروز کارگر ، روزی 50 هزار تومن است ! )  احمد ( نام مستعار ) شش فرزند داشت . از شیر خواره تا اول دبیرستان .
  زن احمد دچار یک بیماری کبدی شده بود . دکترها می گفتند باید سریعتر به شیراز یا تهران برده شود و عمل کند .  دست کم صد هزار تومن ( به پول آن روز البته ، حدود 5 میلیون تومان امروز )  ، خرج داشت .  احمد امروز و فردا می کرد و می گفت : تا دستم پر شود می برمش شیراز . اما کی دست او پر می شد ؟ ( یعنی کی می توانست پولی ذخیره کند ؟) در حالی که صبح می رفت سر فلکه ( میدان شهر ) تا شاید کسی صدایش بزند برای کارگری ! ماهی ، بیست روز تا 25 روز می رفت کارگری که تازه خرج روزمرۀ خانواده اش را هم جور نمی کرد .
 تا اینکه ، مریضی خانمش ، پیشرفت کرد و  دو هفته ، در بیمارستان شهیدزادۀ بهبهان ، بستری بود و سرانجام ، فوت کرد و  شیش فرزند او یتیم شدند و  با پدری کارگر ، به عزای مادر جوان خود نشستند !
از دکۀ روزنامه فروشی ، یک هفته نامه ورزشی گرفتم و به خانه آمدم که پدرم بین راه گفت بیا برویم مسجد ، فاتحه است .  مجله دستم بود و وارد مسجد شدم . گوشه ای نشسته بودم و آرام نگاه صفحات مجله می کردم . نوشته بود : { برای این فصل ، دروازه بان پرسپولیس ، قرار دادی ده میلیون تومانی بست } به چهرۀ احمد ، که همسرش را به خاطر نداشتن صد هزار تومن ، از دست داد و با لباس سیاه و ریش جوگندمی ،  جلو در  مسجد ایستاده بود نگاهی کردم و به فکری دردناک ، فرو رفتم .  از خودم و  شیفتگی ام  نسبت به فریبی به نام " فوتبال " ، خجالت کشیدم ! به خودم گفتم :
اگر من و امثال من ،  بازار چنین مکاره ای را گرم نکنیم و متعصبانه ،  پی آن ندویم و  خواهان استمرار آن نباشیم ، چنین انحرافی در جامعه  ، جلو چشم همه ، اتفاق نمی افتد که  { زن جوانی جان دهد و مردی عیالوار  شرمندۀ شش یتیم خود شود به خاطر نداشتن پول دارو و دکتر ، } آن وقت حنجره و غیرت ما در این مسیر صرف شود که چرا برای اعتلای فوتبال ، پول بیشتری به فلان و بهمان ، نمی دهند ؟  خ
ود را شریک جرم و  سیاهی لشکر  جبهۀ فریب یافتم ! مجله را انداختم و تا امروز هم ، از آن  تعصب فوتبالی در آن دورۀ زندگی ام و  رفتار خود  شرمنده ام !

تلگرام من





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :